تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسن

خاطرات آیت ا... ناصری 

درکودکی به همراه پدرم به باغ رفته بودیم جهت چیدن گندم .

دیدیم که زنبوری دانه ی گندمی را برداشت و رفت . چندی بعد دو مرتبه زنبور گندمی دیگر برداشت و رفت . کنجکاو شدیم که خوراک زنیور گندم نیست پس گندمها را کجا میبرد .

به دنبال زنبور رفتیم تا به دیوار گلی رسیدیم که در شکاف آن دیوار کبوتری کور بود که زنبور گندمها را برای او میبرد .

حال خدایی که به فکر روزی آن کبوتر کور و علیل که داخل سوراخ دیوار محبوس شده هست ، آیا من و شما را فراموش میکند؟